... من، تو، تنهایی

متن مرتبط با «پدر و مادر» در سایت ... من، تو، تنهایی نوشته شده است

خواب!

  • نیلوبلاگ

    سر و ته نداشت، ولی خوب تو خواب همه چیز طبیعی به نظر میرسه! نمیدونم عروسی کی بود. باید میرفتم آرایشگاه. پیچیدم تو کوچه ای که باید برای رسیدن به مقصد ازش میگذشتم! چیزی از کوچه نمونده بود جز یه مسیر خیلی خیلی باریک که سر و ته کوچه نه چندان بلند رو به هم وصل میکرد و من باید از رو اون رد میشدم... باید... باقی فضا فقط حفره بود که ته نداشت... با استرس سعی کردم که پیش برم... چشمام سیاهی میرفت و همش سرم گیج میرفت... یه جا داشتم سقوط میکردم که یه زنی که دورادور میشناسمش دستمو گرفت و کمکم کرد که رد ب...

    ادامه مطلب
  • دورهمی

  • نیلوبلاگ

    وقتی کنار همیم حالمون خوب میشه... شادیامون و غمامون خیلی مشابهه... حرفای همو میفهمیم و به اعتقادات هم احترام میذاریم! روز خیلی خوبی بود و به سرعت برق و باد گذشت! ...

    ادامه مطلب
  • پیوند

  • نیلوبلاگ

    بالاخره روز عقد رسید. تمام تایم قبلش به بدو بدو گذشت. کلاس کمانچه هم برای هفته دوم کنسل شد... تایم عقد 4 تا 5 بود! من یه ربع به چهار هنوز تو آرایشگاه بودم :/ وقتی رسیدم زهرا برام خط و نشون بود که میکشید! که همیشه همینی، من درستت میکنم!!! آخه خواهر من درست تر از این؟ داریم اصلا؟ به سرعت اون لباس هندی قرمزه رو که از مدت ها قبل گذاشته بودمش برای این روز پوشیدم, شال قرمزمم سر کردم! و رژ لب قرمز ...

    ادامه مطلب
  • این روزها

  • نیلوبلاگ

    روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذره وقت پنجشنبه جمعه ها با یک نفر خریدم... امروز بالاخره موفق شدم بعد دو هفته یه جایی باز کنم برای خو...

    ادامه مطلب
  • روزانه

  • نیلوبلاگ

    تو این سه روزی که ازین ماه عجیب رد میشه امروز حالم افتضاح بود... تو مایه های قبض روح شدن بودم برگشتنی! چشمام خیلی تار میدید و قدمام نامنظم... هر آن ممکن بود پخش و پلا شم... نشدم که :) یکی امروز ازم پرسید چرا روزه میگیری... احتمالا سوالش با توجه به نداشتن دید مذهبی از من و با توجه به نبودن چربی در بدنم بود :) خیلی راحت گفتم نمیدونم... واقعا هم نمیتونم چراشو برای کسی توضیح بدم... چون مذهبی نیست... ا...

    ادامه مطلب
  • دو تیر

  • نیلوبلاگ

    به همین سادگی بهارم رسید تو گرمای تابستون... به همین سادگی شدم بیست و نه ساله... برای من دو تیر یک روز نشانه داره... نه برای وجود خودم... روزیه که به دو نفر از عزیزانم هم ربط پیدا میکنه...سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر ماه بود... همین ها به گمانم کافی باشه برای نشانه دار شدن این روز برای من... بچه که بودم تصورم از بی...

    ادامه مطلب
  • درهم و برهم

  • نیلوبلاگ

    بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه اون شب محسن بود. از چند شب قبل زهره میگفت محسن قصد داشته سورپرایزت کنه ولی خب بیماری ایلیا نذاشت. ب...

    ادامه مطلب
  • خواب...

  • نیلوبلاگ

    از خواب بیدار شدم. باد مستقیم کولر روم بود، یه نگاهی به بیرون انداختم... ابرا شب نشده سایه شبو انداخته بودن رو سر زمین... بلند شدم و رفتم در جریان مستقیم هوا... ریه هامو پر و خالی کردم... اونقدر هوا لطیفه که نمیشه بی تفاوت بمونی... نمیشه احساساتت غلیان نکنه... اینکه قبلش خواب دیده باشی مزید بر علت... خوابم یادم نمیاد ولی هرچی که بود با احساسات تحریک شده از خواب بیدار شدم... ریه هامو که از هوای تاز...

    ادامه مطلب
  • یک خواب طولانی

  • نیلوبلاگ

    دیروز از وقتی که از خواب بیدار شدم حس آدمی رو داشتم که شب رو اصلا نخوابیده! با اینکه تایم خوبی خوابیده بودم، حدود هفت ساعت! انگار روحم زیادی سیر کرده بود! پیش بینیش سخت نیست که چه روز کسالت باری میتوانست باشد! مدام در حال مهار خمیازه و بسته شدن چشمام بودم تا اینکه یه شوک اساسی بهم وارد شد! یه شوک خیلی خیلی بد! یک چیز خیلی مهم که بناست به یک چیز خیلی مهم دیگه تبدیل شه و دست من امانت بود نیست شد! نبود که نبود! هیچ کس خبر نداشت! هیچ خاطره ای هم نبود! از همه پرسیدم، هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکر...

    ادامه مطلب
  • پدر

  • نیلوبلاگ

    نباشه اون دنیایی که تو توش نباشی xa0 الهی شکرت که به خیر گذشت شکرت برای نفس هاش xa0...

    ادامه مطلب
  • خوش حالی!

  • نیلوبلاگ

    دیشب بالاخره اولین ریتم حس بر انگیز رو تونستم بزنم (به تعبیر درست تر بنوازم! ) و ازین بابت خیلی حس سرخوشی دارم دیشب تا حالا! سرانگشتام درد میکنه!!! تا یک ساعت رد سیم ها روشون مونده بود! اما از اینکه هنوز هم دارم چیز یاد میگیرم خیلی حس خوبی دارم! از اینکه حس میکنم راهم رو درست انتخاب کردم و بیراهه نیامدم دارم کیف میکنم! ازین که به حسم اطمینان کردم و سازی رو انتخاب کردم که من رو در لحظه تبدیل میکنه به احساساتی ترین دختر دنیا مشعوفم! xa0 مدتیه برگشتم به مثنوی! حس میکنم باز همون تاثیر سابق رو داره ر...

    ادامه مطلب
  • این روزهایم...

  • نیلوبلاگ

    عجب عالمی داره عالم تردید... *این روزها خوبم... اله پاکم رو هزاران بار شکر که حالم در یک بازه زمانی نسبتا" طولانی به ثبات رسیده... میتونم کاملا" ادعا کنم که خوبم و میتونم ادعا کنم که مدت هاست دلم به گرفتگی شدیدی برنخورده برای خودم... الهی شکر... اما خوب بودن حالم دلیل بر نداشتن دغدغه نیست... این روزها پر از دودلی ام... باز همون هوای مه آلود رو نفس میکشم... بعد ۴ سال یا شاید هم بعد ۲۵ سال یک فرآیند گزار رو در خودم حس میکنم... و گرچه نمیتونم درصد ریسک رو درست تخمین بزنم اما میدونم که جرات ریسک رو ...

    ادامه مطلب
  • میلاد من... پرواز تو...

  • نیلوبلاگ

    xa0رفتیxa0بی آن که مرا به خدا بسپاریxa0نمیدانمxa0مرا از یاد برده بودی xa0یا...xa0xa0۲xa0تیر بود... روز میلادم...آنقدر این روزها درد داشتم برای کشیدن و غصه داشتم برای خوردن که جانی برای شادمانی نمانده بود... حتی به بهانه سالروز میلادم...شب قبلش تا دیر وقت بیدار بودم... و چه سکوت غریبی خانه را در بر گرفته بود... خسته بود روحم، جسمم...رفتم بالای سر مادر بزرگ... مادر نشسته بود کنارش به ذکر گفتن... چیزی در درونم شکست آن شب... چیزی ماورایی رو بی اونکه بدانم از چه جنسیست حس میکردم...xa0مادر بزرگ در ظ...

    ادامه مطلب