صبحی که رفتم سوار تاکسیای جردن بشم یه خانمی بود 45 ساله شاید... هم پای راننده های تاکسی کار میکنن ظاهرا تو اون خط... ازین زنای مشتی... که آدم حالش از هم صحبتی باهاشون خوب میشه... مردا ظاهرا مراعاتش میکنن... سوار ماشینش شدم... همین طور که اون حرف میزد داشتم به این فکر میکردم که چقدر حیفه این زنانگی... فقط زورم به این رسید که یه لبخند مهمونش کنم!
لعنت بهت روزگار... لعنت بهت...
بعد سحر یه سری عکس از کارای وحدانی باید برای الناز میفرستادم... تو تلگرام عکسا رو براش فرستادم... چشمام چهار تا شد ازین که دیدم برام تو تلگرام پیغام اومد ::0 حلال زاده... ساعت چهار و نیم بود اون موقع، یکهو اومدم به خودم دیدم ساعت شده پنج و نیم و یک ساعت حرف زدیم!!! اونم راجع به انتخابات!!! کجای دلم دقیق بذارمش نمیدونم :) آخرم هیچ کس نتونست اون یکیو قانع کنه... من قصد قانع شدن نداشتم... اونم نداشت... من شیطنت کردم اما اون مثل همیشه یکپارچه آقا بود تو رفتارش و البته سمج برای قبولوندن نظراتش به من!
این روزا که روزگار گذر منو انداخته سمت میرداماد... چشمام مدام دنبال یه گمشده میگرده تو دوردست...
با خودم عهد کرده بودم دیگه به نیت حافظ باز نکنم... دیروز یه فال از یه پسر بچه دستفروش خریدم... تازه الان بازش کردم...
مطلب طاعت و پیمان و صلاح از من مست
که به پیمانه کشی شهره شدم روز الست...
... من، تو، تنهایی...ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: روزانه, نویسنده: بازدید: 2