سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر ماه بود... همین ها به گمانم کافی باشه برای نشانه دار شدن این روز برای من...
بچه که بودم تصورم از بیست تا سی سالگی سالگی یه چیز معلوم التکلیفی بود... کسی که تحصیلاتش رو تموم کرده! شغلش رو داره... یه کسی که حتما ازدواج کرده... حتما بچه هاش رو داره... اینا رو که مینویسم الان همچنان حس میکنم گند زدم! هر قدر تو زندگی اجتماعیم اوضاع خوبه زندگی شخصیم اما...
باور کردن همه چیز برام سخت شده... بهار بیست و نه سالگی رو تو این شرایط دیدن ... اینکه من هستم و تو سه ساله که منو ترک کردی... انگار که هرگز نبودی... رویا بودی... و اگر هر از گاهی چشمم به عصات نمیوفتاد باور نمیکردم که واقعیت داشتی... تو کم از رویا نبودی... اینکه اینقدر ساده پر کشیدی مولود... نمیدونم دیروز که روز تولدت بود خانواده ت چی کشیدن؟ نمیخوامم بدونم...
سختمه نزدیک شدن بهشون و نبودن حضورت...
همه چی پیچیده ست... مثل فکرای تو سرم... مثل دلتنگیام... یه چیزی توم از بین رفته. نمیدونم قابل احیا هست یا نه! نمیفهمم چیه دقیقا فقط نبودشو حس میکنم... دقیقا از تموم شدن اون ماجرا تو فروردین دیگه نیست... باید یه فکری برای این بکنم... نمیدونم چیکار کنم... نسبت به تمام راه ها ترس دارم... چون خیلی دارم همه چیزو با منطقم جلو میبرم... این برای منی که تمامم حسه خوشایند نیست لااقل...
از اون پست تا این پست خیلی چیزا داشتم برای نوشتن... اومدم بنویسم از شبای قدر از وحدانی از محسنین... تماما حسش رفت... اینم لابد از عوارض ورود به دهه چهارم زندگیست...
فقط اینکه بخشیدم :)
... من، تو، تنهایی...ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12