سر و ته نداشت، ولی خوب تو خواب همه چیز طبیعی به نظر میرسه! نمیدونم عروسی کی بود. باید میرفتم آرایشگاه. پیچیدم تو کوچه ای که باید برای رسیدن به مقصد ازش میگذشتم! چیزی از کوچه نمونده بود جز یه مسیر خیلی خیلی باریک که سر و ته کوچه نه چندان بلند رو به هم وصل میکرد و من باید از رو اون رد میشدم... باید... باقی فضا فقط حفره بود که ته نداشت... با استرس سعی کردم که پیش برم... چشمام سیاهی میرفت و همش سرم گیج میرفت... یه جا داشتم سقوط میکردم که یه زنی که دورادور میشناسمش دستمو گرفت و کمکم کرد که رد بشم. آخرای مسیر بود. یه سوراخ گرد مونده بود که خیلی هم بزرگ نبود و من برای رسیدن به انتهای راه باید ازونم میگذشتم... نمیشد... خانمه منو هدایت کرد روی همون سوراخ... یک هو جریان آب از پایین خورد بهم و منو برد بالا و بالاتر... کنترل هیچی رو نداشتم... همزمان بالا میرفتم... همزمان حس سقوط داشتم... همزمان رها میشدم... و همزمان تمام زندگیم رو به عقب برمیگشت مثل فیلمی که رو دور بازگشته... من داشتم بالا میرفتم اما داشتم میوفتادم... از شدت سرعتی که وجود داشت قلبم ریخت و چشمامو باز کردم! انگار مسخ شده باشم... نمیدونستم کجام فقط حس میکردم مردم... بدون تردید حس میکردم مردم. چون حس این رو نداشتم که خواب دیدم! قلبم تند میزد... تو خواب نه، ولی تو بیداری ترسیده بودم... یه کم که گذشت در حالی که هنوز مطمین نبودم که مردم یا زنده سعی کردم روی بدنم تمرکز کنم. سخت دستمو مشت کردم و حسش کردم ولی نمیدونم چرا حس میکردم زنده نیستم... یه کم که خودمو پیدا کردم چون میدونستم حتما خوابم از یادم میره موبایلمو برداشتم و اینا رو نوشتم... محفظه-تیغه-آب-پرتاب-همه چی مثل فیلم برمیگشت-آرایشگاهچیزی از محفظه یادم نمیاد...
باز یاد اون خواب عجیب و پر از آرامش و پارادوکس افتادم...
بعد از خواب باز خوابیدم. باز خواب دیدم... این بار از شرکت...
... من، تو، تنهایی...
ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 12 تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29