صنم

خرید بک لینک
دومین بار بود که در تمام این چهار سال گریه شو میدیدم... باید زمین به آسمون بیاد، باید عرصه خیلی برش تنگ شه تا گریه کنه... ولی وسطای صحبتمون نالید و گریه کرد... این روزا روزای خوبی نیست... نه برای من، نه برای اون... با هجمه ای از ناملایمات در زندگی خانوادگی و عاطفی روبه روست... منم که کلا سال 96 برام سال رفتن بود و رفتن و رفتن...

یه جورایی راه نرفته ش ام من... یه جوری قدم های قبلی منه... میترسه از روبه رو شدن با حقیقت و من بیشتر از هر کس دیگه ای میدونم این ترس چیه و از چه جنسیه... میدونم چقدر خورنده روحه و تو هر قدرم ازش فرار کنی یه روزی تو موقعیتی قرار میگیری که مجبوری باهاش مواجه شی... همون طور که من ماه ها با خودم کلجار رفتم... قالب تهی کردم از ترس... ترس از دست دادن... اما بالاخره صبرم لبریز شد و پشت پا زدم به هر چی بود، نبود، هر عشقی بود، نبود و رفتم...

اون گریه کرد... دلم مچاله شد و منم گریه کردم... هیچ کس قدر من شاهد نیست از عمق وفاداری این دختر و بی وفای اون پسر... هیچ کس مثل من نمیدونه چی تو دل این دختر میگذره... هیچ کس قدر من نمیدونه چی میتونه آرومش کنه... من همه اینا رو میدونم و کاری از دستم بر نمیاد... همین جاست که میخوام از هستی ساقط شم. بهش گفتم این راه هر قدرم سخت باشه و سنگین ما با هم و پا به پای هم میریم... دردا رو قسمت میکنیم تا بار کمتری رو دلت بشینه... ولی همش به تهش فکر میکنم...

تنها تاثیرم اینه که بعد از حرف زدمون آروم تره...

... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 15 تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

صفحه بندی