یه جورایی راه نرفته ش ام من... یه جوری قدم های قبلی منه... میترسه از روبه رو شدن با حقیقت و من بیشتر از هر کس دیگه ای میدونم این ترس چیه و از چه جنسیه... میدونم چقدر خورنده روحه و تو هر قدرم ازش فرار کنی یه روزی تو موقعیتی قرار میگیری که مجبوری باهاش مواجه شی... همون طور که من ماه ها با خودم کلجار رفتم... قالب تهی کردم از ترس... ترس از دست دادن... اما بالاخره صبرم لبریز شد و پشت پا زدم به هر چی بود، نبود، هر عشقی بود، نبود و رفتم...
اون گریه کرد... دلم مچاله شد و منم گریه کردم... هیچ کس قدر من شاهد نیست از عمق وفاداری این دختر و بی وفای اون پسر... هیچ کس مثل من نمیدونه چی تو دل این دختر میگذره... هیچ کس قدر من نمیدونه چی میتونه آرومش کنه... من همه اینا رو میدونم و کاری از دستم بر نمیاد... همین جاست که میخوام از هستی ساقط شم. بهش گفتم این راه هر قدرم سخت باشه و سنگین ما با هم و پا به پای هم میریم... دردا رو قسمت میکنیم تا بار کمتری رو دلت بشینه... ولی همش به تهش فکر میکنم...
تنها تاثیرم اینه که بعد از حرف زدمون آروم تره...
... من، تو، تنهایی...ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 15