یک خواب طولانی

خرید بک لینک
دیروز از وقتی که از خواب بیدار شدم حس آدمی رو داشتم که شب رو اصلا نخوابیده! با اینکه تایم خوبی خوابیده بودم، حدود هفت ساعت! انگار روحم زیادی سیر کرده بود! پیش بینیش سخت نیست که چه روز کسالت باری میتوانست باشد! مدام در حال مهار خمیازه و بسته شدن چشمام بودم تا اینکه یه شوک اساسی بهم وارد شد! یه شوک خیلی خیلی بد! یک چیز خیلی مهم که بناست به یک چیز خیلی مهم دیگه تبدیل شه و دست من امانت بود نیست شد! نبود که نبود! هیچ کس خبر نداشت! هیچ خاطره ای هم نبود! از همه پرسیدم، هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکردم! زنگ زدم به صاحبش جواب نداد، خوابم پرید! در آستانه ی افت فشارخون بودم که خودش زنگ زد! مستاصل در مورد امانتش پرسیدم گفت ازت اجازه گرفتم و بردمش دیگه، خودت دادیش بهم!!!!!!!!!!!!!!!!!! هیچ خاطره ای نداشتم! هیچ خاطره ای! خوشحالیم به عصبانیتم از دست خودم چربید! آروم گرفتم... فقط فکر کردم اگر عمرم به دنیا باشه بعید نیست آلزایمری بشم در چهل سالگی!

خدا رو خیلی شکر که مسئله حل شد... یعنی خیلی خیلی شکر! مسئله حل شد اما خواب پریده دوباره اومد و صاف نشست رو پلکای من!!! یک وضعیت مزخرفی بود! روز کاری تمام شد! به سریعترین شکل ممکن خودمو رسوندم خونه و رفتم که بخوابم!

قبل خواب همه چیز در زندگیم به نظرم شوخی میامد! و تنها نکته جدی زندگی این بود که باید بخوابم! به تمام آنچه در پس ذهنم بود و مجال بروز میخواست! به تمام فکرها، دغدغه ها! داشته ها، نداشته ها، باید ها، نباید ها، دل خواست ها و حتی دلتنگی ها یک دهن کجی حسابی کردم و گفتم عجالتا گور بابای همتون! من خوابم میاد و خوابیدم! تقریبا 12 ساعت و الان که بیدار شدم رو ابرام اصلا بس که سر حالم!!!

الهی شکرت برای این خواب طولانی که به قرار رسوند منو

... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: چهارشنبه 19 آبان 1395 ساعت: 8:17

صفحه بندی