اما بابا... مامان... وجودشون نعمته... یک روز تمام تو دلم نگه داشتم... اما بالاخره گفتم... با بغض گفتم...
بابا بغلم کرد... مثل وقتی که دختر بچه بودم... و من های های گریه کردم مثل وقتی که دختر بچه بودم...
گفت من که نمردم و دست کشید رو موهام... دلم قرص شد... قرص قرص... بوی امنیت میده بابا، مامان و من الان فقط و فقط تشنه امنیتم... بازم میخوام زندگی کنم...
برچسب:
نویسنده: رها حیدری