درهم و برهم

خرید بک لینک
بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه اون شب محسن بود. از چند شب قبل زهره میگفت محسن قصد داشته سورپرایزت کنه ولی خب بیماری ایلیا نذاشت. با گل و هدیه اومد. جا خوردم مخصوصا بابت هدیه ش چون قبلا کادومو از زهره گرفته بودم... ملت اینجوری بلدن خودشونو تو دل دیگران جا کنن :)

فارغ از همه چی برای زهره خیلی خوشحالم... البته دقیق که فکر کنم میبینم برای محسن هم خوشحالم چون جفتشون کیس خیلی خوب و متناسبی گیرشون اومده... قشنگ وقتی کنار هم میبینمشون حس میکنم که چقدر حالشون کنار هم خوبه. چقدر حال دلشون خوبه، چقدر خوشحالن... برای جفتشون خوشحالم :)

یک هفته ای میشه که ناخوش احوالم. هر روزم یه مرض جدیدی دارم... هفته گذشته جلسه کمانچه مو کنسل کردم... امروز با یه حال وخیمی مجبور شدم برم به کلاسم برسم... فکر کنم اگر ماه رمضون یه هفته دیگه هم ادامه پیدا میکرد محو میشدم دیگه... اونقدر لاغر شدم که خودم از خودم ترسم گرفته... به مامان گفتم باید بهم برسی حسابی :)

بعد حدود یک ماه فرصتی دست داد تا یه تفریحی بکنیم یه هوایی به سرمون بخوره! با خانواده دایی و عمه و خواهری رفتیم پارک ملت.هواش عالی بود. بعد شام دیدم بچه ها رفتن به والیبال بازی کردن. دستام از پس والیبال بر نمیاد بعدش اما شروع کردن به وسطی. کفشای تابستونیمو پام کردم و رفتم پیششونو گفتم پس من چی؟ خلاصه رفتم به بازی... کلی بازی کردیم کلی خندیدم. بدنم یه تکون حسابی خورد. فردا صبحش که از خواب پا شدم پاهام ورم کرده بود. کفش تاول زده بود :/ نمیدونم به بازی شب قبلش مربوط میشد یا به خوابیدن جلو باد کولر مربوط بود که کمر و پهلوهام درد داشت! گردنمم خشک شده بود... عین چینی بند زده شدم فعلا خلاصه :))

- همسر اون تنها آدمی که هرگز نتونستم ببخشمش تو اینستا فالوم کرد! و تولدمو تبریک گفت... دختر خوبیه اما من نمیتونم کلا به این تبار خیلی نزدیک بشم دیگه... مونده بودم چیکار کنم... خلاف میلم اکسپت کردم و فالوش کردم...

- مدتیه دارم به محسنین به صورت جدی فکر میکنم... دلم خیلی با این قضیه ست... شرایط دشواری نداره اما میترسم پا پیش بذارم... از وابستگی میترسم... از اینکه چندین سال ساپورت کنم یکیو در حد توانم و بعد به هر علتی نتونم و پشتشو خالی کنم میترسم... اما با همه اینا میدونم روح من به یه چیز تازه نیاز داره... به یه اکسیر! میدونم که این قضیه بار خیلی مثبتی به قلب من وارد میکنه... اما همه اینا دلیل بر این نیست که نترسم...

- یه ویدیو میدیدم از افتادن یه بچه فیل به آب... بچه فیل همین که به آب میوفته مادر و خاله ش و همینطور یه فیلی که با فاصله ازشون قرار داره استرس میگیرن و بیقرار میشن... آخرش مامان و خاله جان بچه فیل ما رو نجات میده... یکی از آرزوهای بزرگ زندگیم اینه که بتونم یه روز بدون ترس حیوونا رو لمس کنم :)

... من، تو، تنهایی...

ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال می‌کنید

برچسب: درهم,برهم, نویسنده: بازدید: 9 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی