روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذره وقت پنجشنبه جمعه ها با یک نفر خریدم... امروز بالاخره موفق شدم بعد دو هفته یه جایی باز کنم برای خودم تا برای خرید لباس برای خودم هم برم... منم دل دارم دیگه! از استادم خواستم تا ریتم پیش رفتن تو کمانچه مو کند کنه چون من واقعا دیگه زمان و توان زیادی برای تمرین ندارم... حداکثر روزی نیم ساعت :( و خب نمیخوام بذارمش کنار!یک ماه و نیم پیش حالم وحشتناک بد بود... انگار دنیا به تهش رسیده بود... دلیل نیمی از بد حالی اون روزهام از بین رفت شکر خدا... اون نصفه دیگه هم لمس شده... قلبی تو سینه م حس نمیکنم... اونقدرم خسته میشم که جون و وقتی برای فکر کردن نمیمونه شکر خدا :)
- حتما رای میدم.. به اونجا که صلح هست... امید هست و آرامش هست و قرار هست...
- دیگری رو به خاطر اینکه خودمون به آرزوهامون نرسیدیم و اون رسیده نکوبیم... این یعنی عقده یعنی حقارت...
... من، تو، تنهایی...
ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: روزها, نویسنده: بازدید: 11 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17