خدا خدا خدا
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
بعد چند وقت نمیدونم... فقط وصل شدم... امروز یه نیروی ناشناخته منو و قلبمو میکشوند سمت کربلا... تا حالا هرگز چنین حسی رو تجربه نکرده بود! خیلی دلم میخواست اونجا میبودم!
12 مهر
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
- این روزا تو مسیر رسیدن به شرکت مدام از خودم میپرسم فاطمه پالتوت کو؟ هان؟ کو؟ اینجور آدم سرمایی هستم من! - دیروز داشتم ولیعصر رو بالا میرفتم که از دور طنین دلنشینی تو گوشم نشست... یه ریتم خیلی غمناک اما دلنشینی بود... هر چی سعی کردم بفهمم چه سازیه نشد... صدا رفته رفته نزدیک تر میشد. تو تاریکی دنبال...
خواب!
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
سر و ته نداشت، ولی خوب تو خواب همه چیز طبیعی به نظر میرسه! نمیدونم عروسی کی بود. باید میرفتم آرایشگاه. پیچیدم تو کوچه ای که باید برای رسیدن به مقصد ازش میگذشتم! چیزی از کوچه نمونده بود جز یه مسیر خیلی خیلی باریک که سر و ته کوچه نه چندان بلند رو به هم وصل میکرد و من باید از رو اون رد میشدم... باید......
امنیت...
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
اومده بودم بنویسم خدایا دکمه خاموش منو بزن... بزن... فقط بزن... اما بابا... مامان... وجودشون نعمته... یک روز تمام تو دلم نگه داشتم... اما بالاخره گفتم... با بغض گفتم... بابا بغلم کرد... مثل وقتی که دختر بچه بودم... و من های های گریه کردم مثل وقتی که دختر بچه بودم... گفت من که نمردم و دست کشید رو موه...
صنم
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
دومین بار بود که در تمام این چهار سال گریه شو میدیدم... باید زمین به آسمون بیاد، باید عرصه خیلی برش تنگ شه تا گریه کنه... ولی وسطای صحبتمون نالید و گریه کرد... این روزا روزای خوبی نیست... نه برای من، نه برای اون... با هجمه ای از ناملایمات در زندگی خانوادگی و عاطفی روبه روست... منم که کلا سال 96 برام...
کرمانش آه...آه... آه...
-
تاریخ: 1396/10/8 ساعت: 7:29
این غم دیگه خیلی زیاده من سردمه... خیلی سردمه... حس میکنم تا تو گرم نشی گرمم نشه... تا تو شاد نشی دلم شاد نشه... تا تو روز نشی شبم صبح نشه... پس این گرما کی از راه میرسه؟؟؟... این شب کی صبح میشه؟؟؟... این درد کی تموم میشه؟؟؟...
دورهمی
-
تاریخ: 1396/6/26 ساعت: 6:01
وقتی کنار همیم حالمون خوب میشه... شادیامون و غمامون خیلی مشابهه... حرفای همو میفهمیم و به اعتقادات هم احترام میذاریم! روز خیلی خوبی بود و به سرعت برق و باد گذشت!
پیوند
-
تاریخ: 1396/6/14 ساعت: 2:19
بالاخره روز عقد رسید. تمام تایم قبلش به بدو بدو گذشت. کلاس کمانچه هم برای هفته دوم کنسل شد... تایم عقد 4 تا 5 بود! من یه ربع به چهار هنوز تو آرایشگاه بودم :/ وقتی رسیدم زهرا برام خط و نشون بود که میکشید! که همیشه همینی، من درستت میکنم!!! آخه خواهر من درست تر از این؟ داریم اصلا؟ به سرعت اون لباس هندی...
پاییز گرفتگی!!!
-
تاریخ: 1396/6/7 ساعت: 15:07
چند باره میام بنویسم نمیتونم... حالم این روزا همزمان با پخش شدن عطر پاییز تو فضا کوفتیه کوفتیه... بیست و نه ساله به این درد مبتلام... نمیدونم یه جور سندرومه... پاییز زدگیه چه کوفتیه... ولی میدونم دلم داره از شدت گرفتن از وسط قاچ میخوره... خب بعد سه سال امسال تنهام هستم مزید بر علت هست... تو راه برگش...
این روزها
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذ...
زهره
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
کی اینقدر بزرگ شدی تو آخه خواهر کوچیکه؟بعد اون همه سختی که کشیدی، سختی که به ما دادی، بعد اون شکست تلخ، الان راهتو پیدا کردی! همیشه فکر کنم مثل کوه پشت سرت بودم... همیشه مواظبت بودم! پشیتیبانت بودم! برای همینه الان نمیتونم باور کنم اینقدر زود بزرگ شدی، اینقدر که بخوای عروس بشی، تو همون زهره کوچیکه گ...
روزانه
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
تو این سه روزی که ازین ماه عجیب رد میشه امروز حالم افتضاح بود... تو مایه های قبض روح شدن بودم برگشتنی! چشمام خیلی تار میدید و قدمام نامنظم... هر آن ممکن بود پخش و پلا شم... نشدم که :) یکی امروز ازم پرسید چرا روزه میگیری... احتمالا سوالش با توجه به نداشتن دید مذهبی از من و با توجه به نبودن چربی در بد...
دلهره...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
اولش که اصلا باور نکردم! فکر کردم در حد شایعه هاییه که گاها میپیچه دهان به دهان بعد یه جا فروکش میکنه! محل کارم هم اینترنت خطم فعال نیست و دسترسی به اینترنت ندارم! یه ساعتی گذشت. خبرا بیشتر شد! شنیدن صدای تیراندازی دیگه تیر خلاصی بود... یک روز تمام تو استرس سپری کردم... مگه میشد؟ صبح که میومدم هیچ خ...
دو تیر
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
به همین سادگی بهارم رسید تو گرمای تابستون... به همین سادگی شدم بیست و نه ساله... برای من دو تیر یک روز نشانه داره... نه برای وجود خودم... روزیه که به دو نفر از عزیزانم هم ربط پیدا میکنه...سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر...
درهم و برهم
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه...
خواب...
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
از خواب بیدار شدم. باد مستقیم کولر روم بود، یه نگاهی به بیرون انداختم... ابرا شب نشده سایه شبو انداخته بودن رو سر زمین... بلند شدم و رفتم در جریان مستقیم هوا... ریه هامو پر و خالی کردم... اونقدر هوا لطیفه که نمیشه بی تفاوت بمونی... نمیشه احساساتت غلیان نکنه... اینکه قبلش خواب دیده باشی مزید بر علت.....
خاطره
-
تاریخ: 1396/6/4 ساعت: 5:17
یک تصویر گنگ و مبهمی ازشون یادم میومد که مال دوره خیلی کودکیم بود... بعد سال ها فقط در این حد یادم مونده بود که خانواده ای چهار نفره هستن... تازه تازه فهمیدم که چرا این همه سال ارتباطمون قطع شده! پدر خانواده از اقوام بابا بوده، ازون آدمایی که خیلی کار کرده و اوضاع و احوال خوبی داشته! ولی ظاهرا تمام ...
یک خواب طولانی
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 8:17
دیروز از وقتی که از خواب بیدار شدم حس آدمی رو داشتم که شب رو اصلا نخوابیده! با اینکه تایم خوبی خوابیده بودم، حدود هفت ساعت! انگار روحم زیادی سیر کرده بود! پیش بینیش سخت نیست که چه روز کسالت باری میتوانست باشد! مدام در حال مهار خمیازه و بسته شدن چشمام بودم تا اینکه یه شوک اساسی بهم وارد شد! یه شوک خی...
پدر
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 8:17
نباشه اون دنیایی که تو توش نباشی الهی شکرت که به خیر گذشت شکرت برای نفس هاش
خوش حالی!
-
تاریخ: 1395/8/9 ساعت: 6:26
دیشب بالاخره اولین ریتم حس بر انگیز رو تونستم بزنم (به تعبیر درست تر بنوازم! ) و ازین بابت خیلی حس سرخوشی دارم دیشب تا حالا! سرانگشتام درد میکنه!!! تا یک ساعت رد سیم ها روشون مونده بود! اما از اینکه هنوز هم دارم چیز یاد میگیرم خیلی حس خوبی دارم! از اینکه حس میکنم راهم رو درست انتخاب کردم و بیراهه نی...