خرید بک لینک
بعد چند وقت نمیدونم... فقط وصل شدم... امروز یه نیروی ناشناخته منو و قلبمو میکشوند سمت کربلا... تا حالا هرگز چنین حسی رو تجربه نکرده بود! خیلی دلم میخواست اونجا میبودم! ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

- این روزا تو مسیر رسیدن به شرکت مدام از خودم میپرسم فاطمه پالتوت کو؟ هان؟ کو؟ اینجور آدم سرمایی هستم من! - دیروز داشتم ولیعصر رو بالا میرفتم که از دور طنین دلنشینی تو گوشم نشست... یه ریتم خیلی غمناک اما دلنشینی بود... هر چی سعی کردم بفهمم چه سازیه نشد... صدا رفته رفته نزدیک تر میشد. تو تاریکی دنبال منشا صدا گشتم. باور کردنی نبود... یه رفتگر نشسته بود کنار پیاده رو... جاروش هم کنارش و داشت آرشه میکشید... به کندی اما گذرا سر چرخوندم ببینم سازش چیه شوکه شدم... یه ساز دست ساز بود که مثل کمانچه نواخته میشد... اما چه سازی... یه سازی که از یه قوطی حلبی و یه تیکه چوب و چند تار ساخته شده بود. اونقدر غم داشت و اونقدر قشنگ میزد... اونقدر اون صحنه توش پارادوکس زیاد داشت که نمیتونم درست توصیفش کنم... خدایا... تو خودت خدای دلهای نا آرومی... آروممون کن... - شبا اغلب ساعت 11 با شوق فراوان میرم که بخوابم... طبق عادت همیشگی موبایل به دست اون جاهایی که میخونمو سر میزنم بهشون و غرق میشم تو خوندم... به خودم میام میبینم ساعت شده 12 و نیم 1 :( ... ای مرگ بر موبایل... - صبحی بعد بیدار شدن پیغامای تلگراممو چک میکردم... یکی از پیغاما از وحدانی بود... آنلاین نشدم، چراشو نمیدونم... دو سه ساعت بعدشم باز همین طور... بعد از ظهر که آنلاین شدم اثری از پیغام نبود... معنی اینو فقط من میدونمو اون... - 12 مهرهادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

سر و ته نداشت، ولی خوب تو خواب همه چیز طبیعی به نظر میرسه! نمیدونم عروسی کی بود. باید میرفتم آرایشگاه. پیچیدم تو کوچه ای که باید برای رسیدن به مقصد ازش میگذشتم! چیزی از کوچه نمونده بود جز یه مسیر خیلی خیلی باریک که سر و ته کوچه نه چندان بلند رو به هم وصل میکرد و من باید از رو اون رد میشدم... باید... باقی فضا فقط حفره بود که ته نداشت... با استرس سعی کردم که پیش برم... چشمام سیاهی میرفت و همش سرم گیج میرفت... یه جا داشتم سقوط میکردم که یه زنی که دورادور میشناسمش دستمو گرفت و کمکم کرد که رد بشم. آخرای مسیر بود. یه سوراخ گرد مونده بود که خیلی هم بزرگ نبود و من برای رسیدن به انتهای راه باید ازونم میگذشتم... نمیشد... خانمه منو هدایت کرد روی همون سوراخ... یک هو جریان آب از پایین خورد بهم و منو برد بالا و بالاتر... کنترل هیچی رو نداشتم... همزمان بالا میرفتم... همزمان حس سقوط داشتم... همزمان رها میشدم... و همزمان تمام زندگیم رو به عقب برمیگشت مثل فیلمی که رو دور بازگشته... من داشتم بالا میرفتم اما داشتم میوفتادم... از شدت سرعتی که وجود داشت قلبم ریخت و چشمامو باز کردم! انگار مسخ شده باشم... نمیدونستم کجام فقط حس میکردم مردم... بدون تردید حس میکردم مردم. چون حس این رو نداشتم که خواب دیدم! قلبم تند میزد... تو خواب نه، ولی تو بیداری ترسیده بودم... یه کم که گذشت در حالی که هنوز مطمین نبودادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

اومده بودم بنویسم خدایا دکمه خاموش منو بزن... بزن... فقط بزن...

اما بابا... مامان... وجودشون نعمته... یک روز تمام تو دلم نگه داشتم... اما بالاخره گفتم... با بغض گفتم...

بابا بغلم کرد... مثل وقتی که دختر بچه بودم... و من های های گریه کردم مثل وقتی که دختر بچه بودم...

گفت من که نمردم و دست کشید رو موهام... دلم قرص شد... قرص قرص... بوی امنیت میده بابا، مامان و من الان فقط و فقط تشنه امنیتم... بازم میخوام زندگی کنم...

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

دومین بار بود که در تمام این چهار سال گریه شو میدیدم... باید زمین به آسمون بیاد، باید عرصه خیلی برش تنگ شه تا گریه کنه... ولی وسطای صحبتمون نالید و گریه کرد... این روزا روزای خوبی نیست... نه برای من، نه برای اون... با هجمه ای از ناملایمات در زندگی خانوادگی و عاطفی روبه روست... منم که کلا سال 96 برام سال رفتن بود و رفتن و رفتن... یه جورایی راه نرفته ش ام من... یه جوری قدم های قبلی منه... میترسه از روبه رو شدن با حقیقت و من بیشتر از هر کس دیگه ای میدونم این ترس چیه و از چه جنسیه... میدونم چقدر خورنده روحه و تو هر قدرم ازش فرار کنی یه روزی تو موقعیتی قرار میگیری که مجبوری باهاش مواجه شی... همون طور که من ماه ها با خودم کلجار رفتم... قالب تهی کردم از ترس... ترس از دست دادن... اما بالاخره صبرم لبریز شد و پشت پا زدم به هر چی بود، نبود، هر عشقی بود، نبود و رفتم... اون گریه کرد... دلم مچاله شد و منم گریه کردم... هیچ کس قدر من شاهد نیست از عمق وفاداری این دختر و بی وفای اون پسر... هیچ کس مثل من نمیدونه چی تو دل این دختر میگذره... هیچ کس قدر من نمیدونه چی میتونه آرومش کنه... من همه اینا رو میدونم و کاری از دستم بر نمیاد... همین جاست که میخوام از هستی ساقط شم. بهش گفتم این راه هر قدرم سخت باشه و سنگین ما با هم و پا به پای هم میریم... دردا رو قسمت میکنیم تا بار کمتری رو دلت بشینه... ولادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

این غم دیگه خیلی زیاده

من سردمه... خیلی سردمه...

حس میکنم تا تو گرم نشی گرمم نشه...

تا تو شاد نشی دلم شاد نشه...

تا تو روز نشی شبم صبح نشه...

پس این گرما کی از راه میرسه؟؟؟... این شب کی صبح میشه؟؟؟... این درد کی تموم میشه؟؟؟...

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: جمعه 8 دی 1396 ساعت: 7:29

وقتی کنار همیم حالمون خوب میشه... شادیامون و غمامون خیلی مشابهه... حرفای همو میفهمیم و به اعتقادات هم احترام میذاریم! روز خیلی خوبی بود و به سرعت برق و باد گذشت!

برچسب: دورهمی, نویسنده: رها حیدری تاريخ: يکشنبه 26 شهريور 1396 ساعت: 6:01

بالاخره روز عقد رسید. تمام تایم قبلش به بدو بدو گذشت. کلاس کمانچه هم برای هفته دوم کنسل شد... تایم عقد 4 تا 5 بود! من یه ربع به چهار هنوز تو آرایشگاه بودم :/ وقتی رسیدم زهرا برام خط و نشون بود که میکشید! که همیشه همینی، من درستت میکنم!!! آخه خواهر من درست تر از این؟ داریم اصلا؟ به سرعت اون لباس هندی قرمزه رو که از مدت ها قبل گذاشته بودمش برای این روز پوشیدم, شال قرمزمم سر کردم! و رژ لب قرمز ادامه مطلب

برچسب: پیوند, نویسنده: رها حیدری تاريخ: سه شنبه 14 شهريور 1396 ساعت: 2:19

چند باره میام بنویسم نمیتونم... حالم این روزا همزمان با پخش شدن عطر پاییز تو فضا کوفتیه کوفتیه... بیست و نه ساله به این درد مبتلام... نمیدونم یه جور سندرومه... پاییز زدگیه چه کوفتیه... ولی میدونم دلم داره از شدت گرفتن از وسط قاچ میخوره... خب بعد سه سال امسال تنهام هستم مزید بر علت هست... تو راه برگشت آهنگ ای باران قربانی هم رو ریپیت بود... هی چشمام پر و خالی میشد... منتظر یه پقی بودم بشینم وسط خیاادامه مطلب

برچسب: پاییز,گرفتگی, نویسنده: رها حیدری تاريخ: سه شنبه 7 شهريور 1396 ساعت: 15:07

روزها یک جوری درهم و شلوغه که نمیدونم از کجا میان و به کجا میرن! به همین سرعت دو هفته گذشت از آغاز به کارم در شرکت جدید... دو هفته ست دارم چیز یاد میگیرم و این بهم حس خیلی خوبی میده! جوری شده که میرسم خونه توان انجام دادن هیچ کاری رو ندارم بس که خسته ام... مراسم نامزدی زهره هم در پیشه و تو همون یه ذره وقت پنجشنبه جمعه ها با یک نفر خریدم... امروز بالاخره موفق شدم بعد دو هفته یه جایی باز کنم برای خوادامه مطلب

برچسب: روزها, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

کی اینقدر بزرگ شدی تو آخه خواهر کوچیکه؟بعد اون همه سختی که کشیدی، سختی که به ما دادی، بعد اون شکست تلخ، الان راهتو پیدا کردی! همیشه فکر کنم مثل کوه پشت سرت بودم... همیشه مواظبت بودم! پشیتیبانت بودم! برای همینه الان نمیتونم باور کنم اینقدر زود بزرگ شدی، اینقدر که بخوای عروس بشی، تو همون زهره کوچیکه گرد و قلمبه ای؟ D: مثل یه تیکه ماه شده بودی... امیدوارم قدر همدیگه رو بدونین... امیدوارم که خوشبخت بادامه مطلب

برچسب: زهره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

تو این سه روزی که ازین ماه عجیب رد میشه امروز حالم افتضاح بود... تو مایه های قبض روح شدن بودم برگشتنی! چشمام خیلی تار میدید و قدمام نامنظم... هر آن ممکن بود پخش و پلا شم... نشدم که :) یکی امروز ازم پرسید چرا روزه میگیری... احتمالا سوالش با توجه به نداشتن دید مذهبی از من و با توجه به نبودن چربی در بدنم بود :) خیلی راحت گفتم نمیدونم... واقعا هم نمیتونم چراشو برای کسی توضیح بدم... چون مذهبی نیست... اادامه مطلب

برچسب: روزانه, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

اولش که اصلا باور نکردم! فکر کردم در حد شایعه هاییه که گاها میپیچه دهان به دهان بعد یه جا فروکش میکنه! محل کارم هم اینترنت خطم فعال نیست و دسترسی به اینترنت ندارم! یه ساعتی گذشت. خبرا بیشتر شد! شنیدن صدای تیراندازی دیگه تیر خلاصی بود... یک روز تمام تو استرس سپری کردم... مگه میشد؟ صبح که میومدم هیچ خبری هیچ جا نبود! چه جوری ممکنه ورق در عرض یک ساعت اینطور برگرده؟ اسم داعش که اومد وسط دیگه رسما داشتادامه مطلب

برچسب: دلهره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

به همین سادگی بهارم رسید تو گرمای تابستون... به همین سادگی شدم بیست و نه ساله... برای من دو تیر یک روز نشانه داره... نه برای وجود خودم... روزیه که به دو نفر از عزیزانم هم ربط پیدا میکنه...سه سال پیش مادر بزرگم رو در همین روز از دست دادم... زمستان پارسال هم مولود رو از دست دادم که متولد دومین روز تیر ماه بود... همین ها به گمانم کافی باشه برای نشانه دار شدن این روز برای من... بچه که بودم تصورم از بیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

بعد از چند روز بالاخره مراسم کیک برون ما تحت تدابیر شدید امنیتی برگزار شد... کیک رو زهره خریده بود به سلیقه خودش... همون کیکی که من ازش متنفرم... کیک شکلاتی :/ همه چیز تقریبا دزدکی صرف شد. به خاطر ایلیا که دو هفته ای بود مریض بود و نمیدونم چرا خوب نمیشد... با این همه شب خیلی خوبی بود. نکته جالب توجه اون شب محسن بود. از چند شب قبل زهره میگفت محسن قصد داشته سورپرایزت کنه ولی خب بیماری ایلیا نذاشت. بادامه مطلب

برچسب: درهم,برهم, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی