الهه گریست و خواند! دو سال بود که انگار به همین تلنگر نیاز داشتم! در تمام مدتی که به زمزمه میخواند و میگریست در فکر این بودم که چه ها نوشتم که اینچنین با احساس این دختر یکی شده! اشتیاق به خواندن را که در من دید! گفت نخوان! خواندم! خیلی زیاد! چه هوای عجیبی بود! روزهایی که سیاه بود اما خدا هم بود! روزهایی که مادر بزرگ بود و در مخیله ام هم نمیگنجید که روزهایی بیاید که دیگر نباشد و بشود یه بغل خاطره لای آلبوم عکس، در پستوی ذهن! روزهایی که ایلیا به تولد رسید! فکر نمیکردم که اون روزها روزی به خود رنگ گذشتن ببینه! اما دید! گذشت! حس میکنم خیلی قوی شدم! اب دیده شدم! خیلی خوبه که الان که خیلی چیزها برام یادآوری شد دیگه حس ناخوشایندی ندارم ! غم که دیگر بماند!
و چه روزهای عجیبی در این دو سال طی شد! سختی هم داشت اما گذشت! راح تر از قبل! انگار هنوز هم باید بیشتر رشد کنم! انگار نتونستم همه چیز رو با هم پیش ببرم! بلند شدم! قوی شدم! اما خدا کم شد! و این همون فاصله تن دادن به رضایت خدا بود تا راضی بودن به رضایتش! خدا کم شد از وقتی شکرگزاری کم شد! از وقتی بیشتر نداشته ها رو دیدم و داشته ها به چشمم نیامد! خودم رو سرزنش نمیکنم! آدمیزادم دیگر!
کثرت این علامت ! هم داستان مجهولی دارد که بماند!
الهی تو بی نیازی و من سرشارم از نیاز
... من، تو، تنهایی...
ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: بازگشت,بازگشت به ایران,بازگشته,بازگشت شادمهر به ایران,بازگشت از مرگ,بازگشت کوین لورون,بازگشت پرستوها,بازگشت قیصر به ایران,بازگشته دلکش,بازگشت آزادگان, نویسنده: بازدید: 13