*این روزها خوبم... اله پاکم رو هزاران بار شکر که حالم در یک بازه زمانی نسبتا" طولانی به ثبات رسیده... میتونم کاملا" ادعا کنم که خوبم و میتونم ادعا کنم که مدت هاست دلم به گرفتگی شدیدی برنخورده برای خودم... الهی شکر... اما خوب بودن حالم دلیل بر نداشتن دغدغه نیست... این روزها پر از دودلی ام... باز همون هوای مه آلود رو نفس میکشم... بعد ۴ سال یا شاید هم بعد ۲۵ سال یک فرآیند گزار رو در خودم حس میکنم... و گرچه نمیتونم درصد ریسک رو درست تخمین بزنم اما میدونم که جرات ریسک رو به خودم دادم به هر ضرب و زوری...
دیروز برای سومین بار پیاپی پدر رئیس تمام تلاشش رو کرد که من رو قانع به موندن و ادامه همکاری کنه... چقدر این مرد شریفه... وقتی تمام دوران این ۴ سال رو که روزهای اول همزمان شده بود با تحصیلم در دانشگاه مرور میکنم میبینم چقدر در حقم پدر بود و چقدر چتر حمایتش رو بر روی سرم حس کردم و چقدر یاد گرفتم در وهله اول انسان خوب بودن رو ازش... هرقدر هم که خودم خوب نبوده باشم...
دارم ریسک میکنم... از وقتی تصمیم به رفتن کردم یک خواب راحت نداشتم... اوضاعم تو بیداری هم که مشخص هست... نگرانی با ذات زندگی همه مون عجین شده... و من این روزها با دونستن های زیادترم نگرانیم نسبت به آینده بیشتر و بیشتر شده، اما چیزی که فرق کرده اینه که من با اعتماد به نفس خیلی بالا و سعی در سنجیدن جوانب و عاقبت کار تصمیم گرفتم... و برای رسیدن به اونچه در ذهنم مدام در حال وول خوردنه رفتن گریز ناپذیر بود... دلایل دیگر به کنار...
حرف هام برای خیلی ها قابل قبول نیست، شاید برای من اصلا" زود باشه نگران آینده بودن... در آستانه ۲۶ سالگی سن بالایی نیست اما من از همین ۲۶ سالگی نگران فرداها هستم... میخوام اون قدر خود ساخته و اون قدر قوی بشم که اگر در سرنوشتم چیزی به اسم پیری وجود داشته باشد لااقل دغدغه تامین آتیه از زندگیم کم بشه... اما اینکه چرا این افکار موذی انقدر در من قوت گرفته خودش داستانی دارده.. همین قدر میدونم که دیدن روزگار مادر بزرگ که همه عمر و جوونیش رو برای بزرگ کردن ۵ تا بچه قد و نیم قد گذاشت و حالا از این ۵ نفر فقط دو دختر و تا حد نصفه نیمه ای یک پسر هنوز یادشون هست که مادری هم هست... در فکری شدنم بی تاثیر نیست... و نمیدونم که همیشه پای یک زن در میان است واقعا" یا نه، به درد بی غیرتی مبتلا شدیم... و همین طور علم به کثرت مردانی که برای جیب زن چه نقشه ها که ندارند!!!
نگرانی هایم رو به تو میسپارم... که منبع آرامش همان تویی...
* و اما اتفاق دو روز پیش که همون شب اومدم بنویسم اما اونقدر عصبی بودم که چند خطی نوشتم و پاک کردم...
حادثه ای که فقط میتونم بگم بابتش فقط باید سکوت کرد...
... من، تو، تنهایی...ما را در سایت ... من، تو، تنهایی دنبال میکنید
برچسب: این روزهایم گلوست,این روزهایم به تظاهر,این روزهایم به تظاهر میگذرد,این روزهایم,اين روزهايم به تظاهر ميگذرد,حال این روزهایم,آرامش این روزهایم,حال این روزهایم خوب نیست,ارامش این روزهایم را,تلخی این روزهایم را ببخشید, نویسنده: بازدید: 17