
سر و ته نداشت، ولی خوب تو خواب همه چیز طبیعی به نظر میرسه! نمیدونم عروسی کی بود. باید میرفتم آرایشگاه. پیچیدم تو کوچه ای که باید برای رسیدن به مقصد ازش میگذشتم! چیزی از کوچه نمونده بود جز یه مسیر خیلی خیلی باریک که سر و ته کوچه نه چندان بلند رو به هم وصل میکرد و من باید از رو اون رد میشدم... باید... باقی فضا فقط حفره بود که ته نداشت... با استرس سعی کردم که پیش برم... چشمام سیاهی میرفت و همش سرم گیج میرفت... یه جا داشتم سقوط میکردم که یه زنی که دورادور میشناسمش دستمو گرفت و کمکم کرد که رد ب...
ادامه مطلب
از خواب بیدار شدم. باد مستقیم کولر روم بود، یه نگاهی به بیرون انداختم... ابرا شب نشده سایه شبو انداخته بودن رو سر زمین... بلند شدم و رفتم در جریان مستقیم هوا... ریه هامو پر و خالی کردم... اونقدر هوا لطیفه که نمیشه بی تفاوت بمونی... نمیشه احساساتت غلیان نکنه... اینکه قبلش خواب دیده باشی مزید بر علت... خوابم یادم نمیاد ولی هرچی که بود با احساسات تحریک شده از خواب بیدار شدم... ریه هامو که از هوای تاز...
ادامه مطلب
دیروز از وقتی که از خواب بیدار شدم حس آدمی رو داشتم که شب رو اصلا نخوابیده! با اینکه تایم خوبی خوابیده بودم، حدود هفت ساعت! انگار روحم زیادی سیر کرده بود! پیش بینیش سخت نیست که چه روز کسالت باری میتوانست باشد! مدام در حال مهار خمیازه و بسته شدن چشمام بودم تا اینکه یه شوک اساسی بهم وارد شد! یه شوک خیلی خیلی بد! یک چیز خیلی مهم که بناست به یک چیز خیلی مهم دیگه تبدیل شه و دست من امانت بود نیست شد! نبود که نبود! هیچ کس خبر نداشت! هیچ خاطره ای هم نبود! از همه پرسیدم، هر چی بیشتر میگشتم کمتر پیدا میکر...
ادامه مطلب