اما دختر بزرگه... مثل فرشته هاست... همونقدر پاک، همونقدر زیبا، آروم...یه کسی که با تمام رنجی که کشیده پدر و مادرش رو انکار نکرده...یه کسی که تمام سالهای زندگیش رو در اثر حماقت های پدرش تنها گذرونده... یه قلبی داره تشنه ی محبت دیدن و محبت کردن... یه کسیه که وقتی بعد سالها دیدمش واقعا دلم براش ضعف رفت... سه چهار سالی میشه ازدواج کرده... با یه مرد... چیزهای ازش برام گفته که مات و مبهوتم کرد... اینکه اوضاعشون اون سالها اونقدر وخیم بوده که توان بردن هیچ جهیزیه ای نداشته و پسره کم کم خودش خونه رو پر میکنه و حتی به خونواده خودش نمیگه قضیه از چه قرار بوده... اون تو اون زندگی حالش خوبه و تنها دردش درد پدرشه که با بی عرضگی تمام تمام زندگیشونو به آتیش کشید و مادری که محکومه به سوختن، به ساختن...
سر تمرین کمانچه بودم... زهره اومد پیشم و باز طبق روال قبلش که اصلا بلد نیست خبر بدو چه طوری بگه که آدم قبض روح نشه گفت... نیما تصادف کرده... زده به یه موتوری و طرف تو راه بیمارستان تموم کرده... و سه چهار روزه که بیمه ماشین تموم شده بوده... و... دیگه هیچی نمیشنیدم... دنیا روی سرم آوار شد... زنگ زدم به خاطره جواب نداد... بهش پیغام دادم... داغون بود... داغون به تمام معنا... خدایا این که انصاف نیست... این که عدالت نیست...
یک هفته تمام بیقرار بودم... همون سندرومی که از زنانگی نشات میگیره... که بیخ گلومو میگیره.... که یه آهنگو میذارم رو ریپیت هی میخونه هی میخونه... هی من حسام اوج میگیره... هی بدون اینکه بدونم چمه اما میدونم یه مرگیم هست... هی بیقرارم... هی آروم نیستم... یه طوری که صنم هی زنگ میزنه میگه فاطمه آروم گرفتی؟ قرار گرفتی؟ :/
برچسب: خاطره,
نویسنده: رها حیدری