خرید بک لینک
یک تصویر گنگ و مبهمی ازشون یادم میومد که مال دوره خیلی کودکیم بود... بعد سال ها فقط در این حد یادم مونده بود که خانواده ای چهار نفره هستن... تازه تازه فهمیدم که چرا این همه سال ارتباطمون قطع شده! پدر خانواده از اقوام بابا بوده، ازون آدمایی که خیلی کار کرده و اوضاع و احوال خوبی داشته! ولی ظاهرا تمام داراییش رو میبازه تو قمار ، ورق برمیگرده... بد هم برمیگرده... همه چیز از دست میره... همه طردش میکنن تا این آقا هم که خونه و دارایشو از دست داده با خانواده میره شمال و در یک شهر کوچیک یه خونه اجاره میکنه و به زندگی به سبک خودش ادامه میده... سال ها گذشت تا روزگار ما رو به هم نزدیک کرد! همه ی تصویرای مبهم واضح شدن! مرد خانواده مرد بسیار با محبتیه! ولی به شدت رند! همسرش یک زن خونگرم شمالی با لهجه غلیظ... و دو دخترشون که در همون سال های بی خبری ازدواج کردن هر دو... دختر کوچیک تر با پسر خیلی پولدار ازدواج میکنه و از همون ازدواج به بعد ارتباطش رو با پدر و مادرش قطع کرده، ظاهرا برای کارهای که باید براش میکردن اما نمیتونستن!

اما دختر بزرگه... مثل فرشته هاست... همونقدر پاک، همونقدر زیبا، آروم...یه کسی که با تمام رنجی که کشیده پدر و مادرش رو انکار نکرده...یه کسی که تمام سالهای زندگیش رو در اثر حماقت های پدرش تنها گذرونده... یه قلبی داره تشنه ی محبت دیدن و محبت کردن... یه کسیه که وقتی بعد سالها دیدمش واقعا دلم براش ضعف رفت... سه چهار سالی میشه ازدواج کرده... با یه مرد... چیزهای ازش برام گفته که مات و مبهوتم کرد... اینکه اوضاعشون اون سالها اونقدر وخیم بوده که توان بردن هیچ جهیزیه ای نداشته و پسره کم کم خودش خونه رو پر میکنه و حتی به خونواده خودش نمیگه قضیه از چه قرار بوده... اون تو اون زندگی حالش خوبه و تنها دردش درد پدرشه که با بی عرضگی تمام تمام زندگیشونو به آتیش کشید و مادری که محکومه به سوختن، به ساختن...

سر تمرین کمانچه بودم... زهره اومد پیشم و باز طبق روال قبلش که اصلا بلد نیست خبر بدو چه طوری بگه که آدم قبض روح نشه گفت... نیما تصادف کرده... زده به یه موتوری و طرف تو راه بیمارستان تموم کرده... و سه چهار روزه که بیمه ماشین تموم شده بوده... و... دیگه هیچی نمیشنیدم... دنیا روی سرم آوار شد... زنگ زدم به خاطره جواب نداد... بهش پیغام دادم... داغون بود... داغون به تمام معنا... خدایا این که انصاف نیست... این که عدالت نیست...

یک هفته تمام بیقرار بودم... همون سندرومی که از زنانگی نشات میگیره... که بیخ گلومو میگیره.... که یه آهنگو میذارم رو ریپیت هی میخونه هی میخونه... هی من حسام اوج میگیره... هی بدون اینکه بدونم چمه اما میدونم یه مرگیم هست... هی بیقرارم... هی آروم نیستم... یه طوری که صنم هی زنگ میزنه میگه فاطمه آروم گرفتی؟ قرار گرفتی؟ :/

برچسب: خاطره, نویسنده: رها حیدری تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 5:17

صفحه بندی